|
دیروز به یک دوست گفتم که «عمیقا غمگینم!» و او خندید. شاید چون فکر میکرد دارم مسخرهبازی درمیآورم. شاید هم مسخره بود که بعد از آنهمه غش و ضعفهای تلفنی باز هم گفتم که غمگینم. اما بودم، هستم. اصلا غم یک مقولهی درونی است. که در خیلی چیزها ریشه دارد و مثل خنده اینقدر سطحی نیست. غم وقتی میآید مدتها میماند، تَهنشین میشود. مثل یک لیوان چای شب مانده به دیوارهی چینیاش رنگ پس میدهد. اصلا مثل قندیلهای جایخی یخچالهای قدیمی میماند که هر چقدر بعد از ظهرها با کارتک پلاستیکی بتراشی، صبح دوباره سرجایشان هستند. غم مثل این دیوار گچی سفید پشت پنجره است که روبروی نورگیر آپارتمان همسایههای کوچه پشتی باز میشود و حتی شیشههایش هم بیرنگ نیست که بشود توی خانه همسایه سرک کشید. عمیقا غمگینم و این هیچ ربطی به خندههایم ندارد... |