|
|
|
|
● لينکدونی |
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● وبلاگها
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● لينکهای ورودی |
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● آمار بازديدکنندگان |
|
امروز: ۱۱۹
بازديد
ديروز: ۴۳۸ بازديد
اين ماه: ۵۲۵۳ بازديد
از ابتدا: ۳۶۱۳۲۳ بازديد |
|
Powered by |
|
|
|
|
|
|
|
۱۲ فروردين ۱۳۸۹
. |
|
|
پایان سفر اعجابانگیز |
.
|
|
|
چهار روزه که از اعجابانگیزترین سفر زندگیم برگشتم و هنوز گیجِ گیجم! این سفر تجربه عجیب غریبی بود. فکرش را هم نمیکردم که روزی در چنین موقعیتهایی قرار بگیریم. هنوز هم باورم نمیشه که دو تا 24 ساعت توی اتوبوس بودم. اولش به نظرم FUN میآمد و به خودم میگفتم ok چیزی نیست، دارم تجربه میکنم دیگه. 12 ساعت اول که گذشت تازه فهمیدم عجب غلطی کردم. من و چه به تجربهگرایی؟!
 اما خب غلطی بود که کرده بودم و نه راه پس داشتم نه راه پیش. اتوبوس شده بود مثل برزخ. انگار قرار نبود هیچ وقت برسیم. وقتی وارد ایروان شدیم احساس کردم که همه سختیهای دنیا تمام شده. اما آنموقع متوجه عوارض 24 ساعت روی صندلی نشستن نبودم و نمیدانستم نشستن که هیچ، حتی تا دو روز نباید به طاقباز خوابیدن هم فکر کنم! اما اگر سختیهای رفت و برگشت را کنار بگذارم، این سفر یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. ارمنستان کشور فقیری است با مردمی که نه انگلیسی بلدند و نه زیاد از توریست خوششان میآید. حتی کارمندهای هتل هم نه با شما انگلیسی حرف میزنند نه اصلا تحویلتان میگیرند. اگر دو ساعت هم با چمدان از جلویشان رژه بروید عمرا بیایند کمکتان کنند. رانندههای تاکسی هم مدام میخواهند قهر کنند و شما را برگردانند همانجایی که بودید! Security شان را هم باید بدهید دست Security! با این وجود ایروان قابلیت تبدیل شدن به یک شهر توریستی مدرن مثل دوبی را دارد. به اضافه اینکه اماکن تاریخیاش هم میتواند توریست خاص خودش را داشته باشد. اما بزرگترین مشکل ایروان اینه که فروشگاه خاصی برای خرید ندارد. به نظرم خیلی احمقانه است که شما بتوانید کلی توریست جذب کنید آنوقت نتوانید بستری برای پول خرج کردنشان فراهم کنید و بگذارید براحتی با همان پولهایی که آوردهاند، برگردند! اما بزرگترین خوبی ایروان این است که میتوانید غذاهای خوب با قیمت رستورانهای تهران و حتی ارزانتر بخورید. در هر کجای شهر که بودید میتوانید براحتی برای خودتان پیتزا سفارش بدهید چون کاملا با ذائقه ما جور است. اما اگر مرکز شهر بودید بروید رستوران Diamond پشت میدان هراپاراگ و پیتزا Royal سفارش بدهید و زندگی کنید! البته توصیه میکنم اگر به آن حوالی سری زدید قهوههای Segafredo را هم از دست ندهید. از خوراکیهای خوشمزه گذشته در ارمنستان دیدن دو جا را از دست ندهید. «معبد گارنی» و «کلیسای گغارت»، که به نظرم قشنگترین جاذبههای تاریخی ارمنستان هستند. اما اگر خواستند شما را پیست اسکی ببرند اصلا نروید چون فقط چهار ساعت وقتتان را تلف میکنند که کوهها را نشانتان بدهند! البته «هزار پله» هم جای قشنگی است اما ششصد و خردهای بیشتر پله ندارد و به نظر یک جور کلاهبرداری میآید. ضمن اینکه شما را با پله برقی پایین میآورند و هیچ حس دیدن اماکن تاریخی ندارد! راستش این اولینباری است که سفر رفتهام و هیچ عکسی از جاهای دیدنیاش ندارم. خب البته دلیلش این است که چهار- پنج ماه پیش دوربینام را فروختم که یک دوربین بهتر بخرم اما پولش را خوردم :) کل عکسهای این سفر با دوربین Sony Cyber-shot 12 مگاپیکسلی مرجان است. عکسی که میبینید پشت «کلیسای گغارت» است و نقطهی روی پلهها منام! |
|
|
ساعت ۱۳:۰۶
لينک |
|
|
|
۲۹ اسفند ۱۳۸۸
. |
|
|
سفر میرویم |
.
|
|
|
فردا قراره با مرجان و دو دوست خوب چند روزی برویم ارمنستان. به قول مرجان از آن سفرهای adventure با کوله پشتی و اتوبوس. البته ما که دو تا چمدان بستیم به چه گندگی و تصمیم داریم با کمال پررویی یک جوری تو اتوبوس جایشان بدهیم. مرجان اصلا دلش نمیخواست زمینی سفر کنیم. بچهام به لوفتهانزا و هتلهای پنج ستاره اروپایی عادت داره و من دارم به زور زمینی میبرمش ارمنستان! من خیلی دلم میخواد بریم «هزارپله» را ببینیم اما مرجان میگه من اصلا آنجا نمییام خیلی پله داره، زانوهام درد میکنه! آخه بهمن که برای داوری جشنواره وزول رفته بود فرانسه یک روز تو بوران گم میشه و میخوره زمین. از همان روز تا الان زانوهاش درد میکنه. دیروز نشسته حساب کرده که با پول این تور میتونستیم تابستان بریم جشنواره (...) ایتالیا. به من میگه آخه مرضیه واقعا به نظرت منطقیه با پولی که میتونیم بریم ایتالیا را بگردیم بریم ارمنستان؟ اوه! نمیدونم چرا تازگیها مرجان اینقدر منطقی شده اما من هنوزم دلم میخواد کارهای احمقانه بکنم. قراره ساعت 2 نصفه شب راه بیفتیم اما مرجان میگه باید ساعت یک آنجا باشیم. بهش میگم آخه مگه پرواز داریم که یک ساعت جلوتر برویم؟ میگه تو نمیفهمی اگر آن صندلیهای روی موتور را بهمان بدن پدرمان در مییاد تو راه. وقتی یک ساعت زودتر بریم وقت داریم دعوا کنیم صندلی بهتر بگیریم! خلاصه که من دارم خودم را برای پذیرش هر اتفاقی توی این سفر آماده میکنم. فقط امیدوارم مرز ایران- ارمنستان راهزن نداشته باشه چون من دارم خوشگلترین لباسهام را با خودم میبرم :) |
|
|
ساعت ۱۳:۵۶
لينک |
|
|
|
۱۷ اسفند ۱۳۸۸
. |
|
|
خدا اسکار «کاترین بیگلو» را به همه زنهای دنیا هدیه کرد |
.
|
|
|
تمام بیداریهای دیشب به دیدن اسکار تو دستهای کاترین بیگلو میارزید. از ساعت یک شب تا نه صبح منتظر شنیدن اسم بهترین کارگردان بودم و چه حالی بود وقتی کاترین بیگلو به عنوان نخستین زن تاریخ آکادمی، اسکار کارگردانی را گرفت. اما شوک بزرگ وقتی بود که اسکار بهترین فیلم هم به قفسه رنج رسید. هیچ وقت نگاه گیج جیمز کامرون را وقتی کاترین بیگلو با دو اسکار روی سن ایستاده بود را فراموش نمیکنم. آن هم وقتی که تمام شب همه شوخیها یک جورایی به آواتار ربط داشت و کامرون با چه غروری تو صندلی پشتی بیگلو نشسته بود. عجب حس عجیبی بود تمام دیشب. انگار خدا اسکار «کاترین بیگلو» را به همه زنهای دنیا هدیه کرد.
- «قفسه رنج» جوایز اسکار 2010 را درو کرد
|
|
|
ساعت ۱۶:۴۳
لينک |
|
|
|
۰۹ اسفند ۱۳۸۸
. |
|
|
|
.
|
|
|
دو روزه که آواتار را دیدم و مدام دارم از خودم میپرسم این فیلم جز جلوههای ویژه چی داشته که این قدر سر و صدا کرده؟ داستان کارتون «پسر شجاع» چفت و بستاش بهتر از این بود. هیچ نکته غیرقابل پیش بینی خاصی تو آواتار وجود نداشت. واقعا امیدوارم اعضای آکادمی اسکار آنقدر شعور داشته باشند که اسکار بهترین کارگردانی را به کاترین بیگلو بدهند نه به این آقای جیمز کامرون! |
|
|
ساعت ۱۴:۳۳
لينک |
|
|
|
۲۸ بهمن ۱۳۸۸
. |
|
|
عمیقا غمگینم! |
.
|
|
|
دیروز به یک دوست گفتم که «عمیقا غمگینم!» و او خندید. شاید چون فکر میکرد دارم مسخرهبازی درمیآورم. شاید هم مسخره بود که بعد از آنهمه غش و ضعفهای تلفنی باز هم گفتم که غمگینم. اما بودم، هستم. اصلا غم یک مقولهی درونی است. که در خیلی چیزها ریشه دارد و مثل خنده اینقدر سطحی نیست. غم وقتی میآید مدتها میماند، تَهنشین میشود. مثل یک لیوان چای شب مانده به دیوارهی چینیاش رنگ پس میدهد. اصلا مثل قندیلهای جایخی یخچالهای قدیمی میماند که هر چقدر بعد از ظهرها با کارتک پلاستیکی بتراشی، صبح دوباره سرجایشان هستند. غم مثل این دیوار گچی سفید پشت پنجره است که روبروی نورگیر آپارتمان همسایههای کوچه پشتی باز میشود و حتی شیشههایش هم بیرنگ نیست که بشود توی خانه همسایه سرک کشید. عمیقا غمگینم و این هیچ ربطی به خندههایم ندارد... |
|
|
ساعت ۰۰:۴۳
لينک |
|
|
|
|
|
© Copyright weblog 2003 |
| |