من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

۲۴ مرداد ۱۳۸۹


()
خیلی عجیبه که آدم گاهی وقت‌ها معنی بعضی چیزها را خیلی دیر می‌فهمه. تا همین هفته پیش فکر می‌کردم معنی زندگی را می‌دونم. اما یک سفر باعث شد که بفهمم هنوز هیچی از زندگی نمی‌دونم!
تازه فهمیدم که تو همه این سال‌ها زندگی کردن در لحظات را از دست دادم، به امید یک فردایی که هیچ معلوم نیست اون جوری که من در انتظارشم در راه باشه.
تازه فهمیدم که می‌شه با آدم‌ها با خود آدم‌ها چه خوب، چه بد، در همین لحظه، همین الان، بدون هیچ شناختی زندگی کرد.
می‌شه بی‌دغدغه زندگی کرد. می‌شه آروم نفس کشید. می‌شه همه و همه چیز را فراموش کرد. می‌شه از زندگی، از خود زندگی لذت برد. 

[http://weblog.asp-rider.com/?id=1281865409] [۱۴:۱۲] []


۰۴ مرداد ۱۳۸۹


‌ادرکنی()
سر تا تَه کوچه چراغانی است. پسرهای تازه بالغ کوچه، پرچم‌های سبز «یا مهدی ‌ادرکنی» به در و پنجره‌ها آویزان کرده‌اند. تا چند ساعت دیگر کوچه را آب و جارو می‌کنند تا زن‌ها و مردها بین گلدان‌های نخل مرداب و شمعدانی روی صندلی‌های چپ و راست کوچه بنشینند.
بچه‌ها ذوق می‌کنند برای شکلات‌های میوه‌ای و شربت آبلیمو. پسرها یواشکی به دخترها اشاره می‌کنند و دخترها زیر چادرهای سیاه‌شان ضعف می‌کنند از خوشی!
پسر درویش‌مسلک خدابیامرز حاجیه‌خانم سرکوچه‌ای تو تابستان گرما موهای بلندش را زیر کلاه پشمی پنهان می‌کند و بلندگو به دست مولودی می‌خواند تا زن‌های کوچه کِل بکشند و دوانگشتی دست بزنند برای تولد آقا.
حتی دخترهایی که با تعهد حلقه‌های زردشان از کوچه رفته‌اند، امشب بچه به بغل می‌آیند تا یک دل سیر درددل کنند با دوست‌های کودکی.
پیرمردها و پیرزن‌ها امشب بچه‌ها را دعوا نمی‌کنند. می‌گذارند حظ کنند از شادی و صدای خنده‌هایشان بپیچد توی کوچه.
همه خوشحال‌اند و منتظر؛ اما من نمی‌دانم باید با این حجم غم چه کنم؟ یک چیزی مثل قفل راه گلویم را بسته و نمی‌گذارد که نفس بگذرد...

[http://weblog.asp-rider.com/?id=1280133802] [۱۳:۱۲] []


۲۷ تير ۱۳۸۹


اذان می‌گویند()

هر صبح، ظهر و حالا تنگ غروب صدای اذان از مسجد سر کوچه می‌آید و پنجره اتاق من باز است؛ رو به دیوار باریک میانه‌ی حیاط جنوبی خانه ما و همسایه.
و باز پسر کور همسایه بلند صلوات می‌فرستد با هر بار «اشهد ان محمد رسول الله» و من هم.


[http://weblog.asp-rider.com/?id=1279470015] [۲۰:۴۹] []


۲۴ خرداد ۱۳۸۹


()

تو با دلتنگی‌های من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر می‌کنم هستی
...

«روزبه بمانی»


[http://weblog.asp-rider.com/?id=493812874] [۲۰:۱۴] []


۱۲ خرداد ۱۳۸۹


()
و همچنان می‌گذرد...

[http://weblog.asp-rider.com/?id=1984605635] [۲۱:۵۷] []


© 2002, Nav!d. All rights reserved.

برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ آزاد است.